پُل را ببـَربالا، رودخانه را نیار پایین!
۱۳۹۵/۰۳/۲۴ | Sent in: یادداشت‌ها

پُل را ببـَربالا، رودخانه را نیار پایین!

:رویارویی با چند گرفتاری خودمانی

رفتارهای اجتماعی و رویکردهای عمومی فرهنگی ما در ایران معاصر (آن هم در این عصر اظهارنظرهای دم به دقیقه ای و لحظه ای و شبکه ای) به ویژه در میان قشر هنرمند و هنردوست، معضلات و گرفتاری های متعددی را نمایان ساخته است. نقد این عملکردها و رفتارها و اشراف بر آنها می تواند فرهنگ ارتباطی ما را بهبود ببخشد و اصرار بر آنها می تواند سنگ قبری بر اخلاقیات فرهنگی ما شود. و اما نمونه هایی از این گرفتاری ها که لازم نمی بینم مصداق هایش را بگویم، لازم است واقعاً!

پیش داوری عجولانه
عادت کرده ایم قبل از به دست آوردن اطلاعات کامل و تحقیق و مطالعه به سرعت قضاوت کنیم. راجع به همه چیز و همه کس سریع تصمیم می گیریم، عجولانه اظهارنظر می کنیم و به سادگی انگشت اتهام به هر سویی دراز می کنیم، بعد که آب ها از آسیاب افتاد و معلوم شد که پیش داوری هایمان غلط بوده، انگار نه انگار، سوت می زنیم و رد می شویم.

بخل و حسد
عادت نکرده ایم از موفقیت دیگران شاد شویم. از هر بُردی بلدیم تراژدی بسازیم چرا که فکر می کنیم از نمد آن موفقیت برای ما کلاهی ندوخته اند. از درخشش دوستان، همکاران و هموطنان خود اگر هم شاد می شویم، سعی می کنیم به روی خودمان نیاوریم یا آن موفقیت را ضایع کنیم. دوست داریم اگر ما شکست خوردیم همه شکست بخورند، اگر ما مطالعه نکرده ایم، پیشرفت نداشته ایم، به اخلاق خوب آراسته نیستیم، دیگران را ضایع کنیم تا خیال مان راحت تر شود. تنبلی برای مان فضیلت است و چون انجام دادن کارهای خوب سخت است، بهترین راه برای ما نابود کردن آدم های موفق است. یاد نگرفته ایم از آثار، افکار و آدم های برجسته الگو بگیریم و راه موفقیت را دنبال کنیم نه رذالت و دون پایگی را.

غرور و سرمستی
به محض به دست آوردن یک موفقیت حتی کوچک و یک تحسین بی جا و باجا، سرمان به آسمان می ساید. باد می کنیم و دیگران را به هیچ می انگاریم. به محض آنکه تحویل مان می گیرند و لی لی به لالای مان می گذارند، طاووس مست می شویم و سرشار از باد و نخوت. هیچکس را آدم حساب نمی کنیم. از دوستان دیروز یادمان می رود و به امید فردای واهی، بالون وار به هوا می رویم و متأسفانه نخ اش از دست مان خارج می شود و در آسمان ها گم می شویم!

پُشتم گرمه!
از آنجا که برخی از ما را پشتیبان هایی است قوی بنیه، قدر قدرت و قوی شوکت و وابسته به نهادهای قدرت و ثروت، دیگر خدا را بنده نیستیم. برای همه اُلدُرم بُلدُرم می کنیم، گیر می دهیم، ارث پدری مان را طلب می کنیم و سهمی برای آدم های ضعیف و بی بنیه در نظر نمی گیریم. یادمان می رود که ناخدای کشتی کس دیگری است که اگر بخواهد تقدیر انسان را به یک نفس عوض می کند. احترام و قدرت واقعی در تعامل و انسانیت است. چرخ می چرخد و روز، شب می شود!

حرف دهان مان را نمی فهمیم!
در کلام مان، ادب جاری نیست که هیچ، بی ادبی و گستاخی و بددهنی می کنیم. از هر چه خوش مان نمی آید با رکیک ترین الفاظ و کلمات به استقبال اش می رویم. یاد نگرفته ایم نظرمان را با الفاظ صحیح و کلمات محترمانه یپش ببریم، تربیت اجتماعی ما را بد زبان و بد سخن بار آورده، نفرت از کلام مان جاری است برای همین جواب «های» را «هوی» می دهیم و این قصه ادامه پیدا می کند و خشونت کلامی و زبانی و رفتاری دائم توسعه می یابد.

گرمی مویزی، سردی غوره ای
با خوردن یک مویز گرمی مان می کند و یک غوره مزاج مان را سرد می کند. یکهو عاشقیم، یکهو فارغ. صفر و صدی هستیم. بی خود و بی جهت تعریف می کنیم، تا دیدیم ورق برگشت، لعن و نفرین می گوییم. آدم ها از نظرمان یا بالای بالا هستند یا پایین پایین. عادت نکرده ایم متعادل باشیم. برای همین روی دوستی و دشمنی مان نمی شود حساب کرد.

سر پایینی درنده، سر بالایی شرمنده
در مقابل قدرت، پول و مقام سرافکنده ایم و مطیع، پاچه خواری می کنیم، زانو به زمین می ساییم و لفاظی می کنیم و از ریاکاری استقبال می کنیم. اما تا با نجابت و تعادل و مهربانی و رواداری روبه رو می شویم ناگهان حق طلب و رک گو و دریده می شویم. به دلیل همین ظرفیت کم، دائم به سرمان می آید که خوار شویم و خواری طلب.

منفعت طلبی و خودخواهی
ضرب المثل اش را هم داریم «دیگی که برای من نجوشد سرِ سگ بجوشد». هر وقت پای منافع شخصی مان پیش بیاید، همه چیز خوب است؛ به محض آنکه منافع اجتماعی و گروهی در میان بیاید پای «به من چه» و «به ما چه مربوط» پیشه می کنیم. دیگران را به پای منافع خود حاضریم قربانی کنیم، بعد هم خودمان را به کوچه علی چپ می زنیم و آرام و با خنده رد می شویم.

متفرقیم نه متحد
از آنجا که به منافع ملی و اهداف والا نمی اندیشیم، در مواقعی که لازم است متحد و هم سخن باشیم، جنجال به پا می کنیم و دعوای حیدری-نعمتی راه می اندازیم و آب را گل آلود می کنیم. برای همین هیچ دو نفری در یک صنف را با هم متحد نمی یابیم. دایم انشقاق و انفکاک می کنیم و توی سر هم می زنیم. وقتی هم که همه چیز ویران شد، عزا می گیریم و غُر می زنیم و ناله می کنیم و می گوییم تقدیرمان این است و زبان ام لال پای خدا را هم وسط می کشیم.
* * *
خدایا، ما را با شناخت دردهایمان به درمان آن رهنمون ساز. فاعتبرو یا اولی الابصار.
شماره 263 مجله دنیای تصویر